تبليغاتX
دلباخته تر از تو
دلباخته تر از تو

اولين بار وقتي نگاه خسته ات را ميان تنگ آبي چشمانت ديدم دلباختم،نه شايدم روزي كه


عشق یکطرفه !!!

نگاه من خیره به امتداد نگاه توست . خیره شدم به زیباترین تصویر هستی . نه زیباترین نه اما یکی از زیباترینهای خلقت . تو متحیر ماندی و من متحیر تر از تو ؟؟؟

حیران نگاه عاشقانه نیلوفری و پویان منجمد شدی . حس میکنم که در چه حالی هستی و من هم خیره به این نگاههای عاشقانه نگاه دو خته ام . گاه سر بر میگردان و تو را به به تماشا مینشینم که درمانده و ناامید شده ای . حس تو در دلم رسوخ کرده . من هم از دیدن حیرت تو ناامید شده ام . نه شاید هم امیدوارتر از ناامیدی مطلق قبل ! حالا میدانم که عشق یکطرفه ات به بن بست رسیده . شاید با درک این موضوع به دلم راه بدهی . شاید نگاهت را با من به اشتراک بگذاری . میدانم دلشکسته و خسته ای . فرصت بیشتری نیاز داری تا تلخی غم از دست دادن عشقت را باور کنی .

نگاه منجمدت را بر میگردانی و به چشمانم خیره میشوی . میدانم نیاز به درددل داری . من با لبخندی جواب نگاهت را میدهم و تو با گامهایی استوار چون همیشه به سمت من گام بر میداری . کنار هم مینشینیم و تو درددل میکنی . من که خوب از حال و روز دل تو باخبرم چرا اینطور عاشقانه دلبسته تو شده ام نمی دانم !!! تو با سوز و گداز سخن میگویی و من تنها گوش میدهم . لبخندی تحویلت میدهم برای همدردی دستت را در دست میگیرم . گرمای دستت مرا به لرزه میاندازد . میدانم که دوستت دارم من درد دلم را با که در میان بگذارم . خستگی تو خستگی من است و درد تو دردی است بر روح و روان .


شنبه بیست و سوم آبان 1388 |

وسوسه !

باز تو تصورم فقط تصویر خمار توست . انعکاسی از نگاه آشنا و لبخند آرام بخش تو با من است . تلالو صدای گرم تو همیشه تو گوشم می نوازد و آرزوی لمس دستان پر مهرت تو دلم پرپر می زنه . دوباره دیدنت وسوسه هر لحظه من شده .

همین وسوسه من رو هر روز تا دم در محل کارت می کشونه . چشم انتظار میمونم تا تعطیل بشی و ... . نگاه من هر روز تو رو تا کنار سرویس کارکنان ... بدرقه می کنه . وسوسه میشم صدات کنم . وسوسه میشم بیام جلو و از نزدیک باهات صحبت کنم . این وسوسه از درون منو میخوره . تو دلم هر لحظه وسوسه دنبال کردنت جولان میده . وسوسه به زور تصاحب کردنت . تنها چیزی که سد راه این وسوسه است عشق عمیقیه که بهت دارم . میدونم خوشبختی تو مهمتر از رضایت دل منه . وسوسه تو دلم خفه میشه و من راه کج میکنم و به امید دیدن دوباره تو راه اومده رو برمیگردم .

یکشنبه هفدهم آبان 1388 |

سفر به کویر

به هر طرف نگاه می کرد فقط شن بود و سراب . فقط خواب بود و کابوس . آفتاب سوزانتر از حد معمول به نظر میومد و زمین پر بود از بخار پر حرارتی که به صورتش سیلی میزد . نفس کشیدن سخت بود هوا مثل سرب داغ تو ریه هاش نفوذ میکرد و سوزشی دردناک به همراه می آورد . چشمانش می سوخت و دیگه براش نگاه کردن سخت شده بود . نگران بود و خسته . با خودش فکر میکرد آیا این سفر ارزش این همه سختی رو داشت ؟

از کوله ظرف آب رو در آورد و چند قطره آب خورد . خودش برای خودش  آب رو جیره بندی کرده بود . میدونست نمی تونه به زودی برگرده پس باید آب رو دخیره می کرد . تا شب مسافتی رو با سختی پیمود . نگاهش می لرزید و خسته شده بود . بوی خاک همه جا رو گرفته بود . زمین دیگه شنی نبود حالا زمین ترک خورده بود و شوره زار شده بود . شوره زاری داغ و خسته کننده که پر بود ازبلورهای نمک . یاد خاطره آخرین سفرش به کویر افتاد روی همین شوره زار دراز کشیده بود و از خستگی خواب رفته بود . بیحال رو زمین نشست و آروم دراز کشید . نفس خسته اش رو با آهی بیرون داد و نفس عمیقی کشید اما خشکی هوا به سرفه انداختتش . چشم به آسمان نیمه روشن دوخت . غروب آسمون رو سرخابی کرده بود . رنگی که آدم رو به وجد می آورد .  با دقت به ابرها چشم دوخت و سعی کرد از روی شکل ابرها خودش رو سرگرم کنه . نفهمید کی خوابش برد وقتی بیدار شد همه جا تاریک تاریک بود و آسمون بالا سرش مملو از ستاره بود . اونقدر منظره بالا سرش زیبا بود که محو تماشا شد و بی اختیار لبخند شیرینی رو لبهاش نشست . یاد هدفش از این سفر ترسناک افتاد میخواست تنهای تنهای تو بیابون برزخ رو به تصویر بکشه . خوب به اطراف نگاه کرد بیابون زیبا تر از اون بود که بشه به برزخ تشبیهش کرد . آروم از جا بلند شد .زیر نور چراغ قوه به قطب نما نگاه انداخت و مسیر رو پیدا کرد و قدم رو به سوی کاروانسرا برداشت . بیشتر از دو ساعت راه رفت تا به در بسته کاروانسرا رسید . دستش رو بلند کرد تا در بزنه اما بعد ژشیمون شد و تصمیم گرفت زیر نور مهتاب دراز بکشه . تا کنار پرچین کحل نگهداری مرغابیها رفت و آروم کنار استخر شنای مرغابی ها دراز کشید . بی اختیار دست دراز کرد آروم انگشتانش رو توی آب فرو برد خنکای آب  وسوسه اش میکرد . روسری رو از سر برداشت و سرش رو کاملا تو آب فرو کرد . وقتی سرش رو از آب بیرون آورد حس تازگی میکرد . از جا بلند شد . کفشها و جورابها رو در آورد و قدم به درون استخر گذاشت . توی آب غوطه ور شد . همونطور که روی آب دراز کشیده بود به آسمون چشم دوخت . آسمون ستاره بارون بود . ستاره ها چشمک می زدن و گاهی برقی شفاف روی زمین میوفتاد . شهابها منظره ای تحسین برانگیز به آسمون داده بودند . شب رو کنار استخر به صبح رسوند . دیگه تصمیم نداشت تا شهر رو پیاده برگرده . سوار ترک موتورسواری که چفیه ای نارنجی رنگ به سر بسته بود شد و تا شهر حس پرواز کردن رو توی شنها و زیر امواج خاک احساس کرد . وقتی پشت فرمون جا گرفت آینه رو برگردوند و به خودش نگاه کرد . از دیدن قیافش خنده اش گرفت . تصمیم گرفت یه حمام عمومی پیدا کنه . چیزی که خوشبختانه توی شهرستان یافت میشد . بعد از حمام حس تازگی دوباره زیر پوستش رسوخ کرده بود . دوباره پشت فرمون قرار گرفت و تا تهران به خاطره شیرین سفر تنهاییش میون شن و شوره زار فکر کرد . با خودش فکر میکرد که واقعا چطور تونسته سه روز رو پیاده تو بیابون سر کنه . نفس عمیقی کشید . دوباره حس قوی بودن توی دلش جون گرفت . اینبار از ته دل خندید . سری بعد دلش میخواست تا دل جنگل رو پیاده روی کنه . تصمیم داشت قبل از اینکه مرگ فلجش کنه قوی و محکم با تمام ضعفهاش بجنگه . دوباره تو آیینه به خودش نگاه کرد دختری شاد و سرزنده تو آیینه بهش لبخند میزد . از لبخند تصویر توی آیینه به خنده افتاد با صدای بلند خندید . اونقدر بلند که صدای موزیک در حال پخش رو به سختی میشنید . جاده بود و راهی طولانی تا شهر دود و دم !

 

 

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 |

برای با تو بودن ....

برای با تو بودن راضی بودم از خودم بگذرم . برای دیدن دوباره نگاه گرمت حاضر بودم دیگه دنیا رو نبینم . برای شنیدن صدای دلنشین و روح نوازت راضی بودم دیگه چیزی نشنوم .

برای من تو همه چیز بودی و همه کس . تو اوج غربت و تنهایی تنها تصور و رویای تو من رو از ترس و اضطراب نجات میداد . تو برای من آغاز بودی و من به  پایان هرگز فکر نمی کردم . برای من فقط آغاز وجود داشت و ادامه دادن این آغاز . تصور پایانتو ذهن من نمی گنجید . رفتن تو برای من هرگز دغدغه نبود چون هرگز به رفتنت فکر نمیکردم . تمام ذهن و تفکر من درگیر محبتی بود که تو دلم ریشه کرده بود و محبتهای تو هم به این وابستگی عمیق دامن میزد . من روز به روز وابسته تر میشدم و تو ناگهان پر گرفتی و از من دور شدی . راستی تو از اول به خداحافظی فکر کرده بودی ؟

یعنی تو خودت رو برای رفتن آماده کرده بودی ؟ باورم نمیشه رفتنت هنوز باورم نمیشه . برای من هنوز اون آغاز ادامه داره هنوز نتونستم دل از محبت  بگسلم . من هنوز نتونستم از قفس خیال خودم رو آزاد کنم . هنوز تو رویا تو با منی . هنوز خنده هات تو گوشم می نوازه . هنوز لبخندت رو  روی لب فرشته ها میبینم . هنوز صدام میکنی .

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 |

قصه پر کشیدن .

چشمهامو میبندم تا لبخند تو رو تصور کنم . نه چهره بدون لبخند رو هیچوقت دوست نداشتم و ندارم . شاید هم واسه همینه که خودم هم تو اوج غربت و تنهایی و غم فقط میخندم و میخندم . چشمهامو باز میکنم هنوز تصویر زیبای لبخند دلنشینت روبرومه . آه چه حس خوبیه یادآوری نگاه آشنای غریب تو .

نه نمیگم غریب آشنا چون تو آشنایی بودی که غریبه موندی و نخواستی آشنا بمونی . آشنای غریب من دور شدی اما هنوز نزدیکی هنوز عطر نفسهات رو میتونم نفس بکشم . هنوزگرمی لبهاتو رو گونه ام حس میکنم . نمیخوام باور کنم تو فقط یه تصوری و بس . نه برای من تو واقعی تر از هر تصوری .


نگاهم میکنی و من مثل همون وقتها دست و پامو گم میکنم . میخندی و با تمسخر سر تکون میدی و من دست و پا چلفتی میلرزم از توجه تو به خودم . از تو لرزم میگیره و عرق سردی رو پیشونیم میشینه . میخوام فریاد بزنم دوستت دارم اما صدا تو گلوم خفه شده . با نگاه دنبالت میکنم . تو از کریدور میپیچی و از نگاهم مخفی میشی . من یواشکی دنبالت میام میخوام بدونم تو آموزش چیکار داری تازه به پیچ کوریدور میرسم که یهو جلوم سبز میشی و من که با عجله داشتم دنبالت میکردم محکم باهات برخورد میکنم و دوباره تمام وسایلم رو زمین ولو میشن و تو اینبار از ته دل میخندی . من رو زمین افتادم . دست تو تکیه گاه بلند شدنم میشه . آه من خوشحالم درد زانو رو حس نمیکنم چون تمام حسم تو انگشتام جمع شدن تا گرمای دست تو رو حس کنن . تو دستمو میفشری و با لبخندی حالمو میپرسی . دلم میلرزه . نگاهت چقدر دوست داشتنی و مهربونه . آه خدای من یعنی میتونم کسی رو بیشتر از تو دوست داشته باشم ؟ نه امکان نداره . تو دل من فقط تو موندگاری و بس حتی الان که ازتو فقط خاطره ای مونده و بس .

من دیگه اون دخترک 22 ساله نیستم و تو هم دیگه اون پسر 25 ساله ای نیستی که تمام آرزوش استاد شدن بود . تو پر کشیدی تا اوج آسمونها و من هنوز به جا موندم . حالا یه دختر 29 ساله شدم که دلش یه برزخ شده . نه عاشقه نه متنفر . آه شوکران عشق تو برای من فقط تنهایی به بار آورد نه مرگ .

عزیزم پرکشیدنت رو هیچوقت باور نکردم . سالروز مرگ تو که میرسه میرم سر قرار می ایستم روبروی عروسک فروشی و چشم انتظارت می ایستم . یاد و خاطره از خیابون رد شدنت از ذهنم پاک نمیشه . نه نمیشه .

خدای من کاش همراه هم از خیابون رد میشدیم کاش جای دیگه ای قرار میذاشتیم . کاش هیچوقت تو پیچ کوردور مزاحمت نمیشدم شاید با نیومدن من به زندگیت تو الان حضور داشتی . شاید الان میتونستی با حضور همسر و فرزندانت بخندی نه اینکه لبخند زیبات همراه خاک باشه . هرگز بعد از خاکسپاریت جرات نکردم بیام سر خاکت . مطمئنم تاب دیدن اسمتو رو سنگ گرانیت و مشکی قبرت ندارم . نه ندارم . 

همونطور که تحمل باور دیگه نبودنت رو ندارم . عزیزم دوستت دارم . برای من تو همیشه زنده ای تو پرواز کبوترها . تو آواز آشنای بارون . وقتی بارون میباره من به یادت بی چتر زیر بارون قدم میزنم و گرمای حضورت رو کاملا کنارم حس میکنم . آه عزیزم کاش برای یه لحظه فقط یه لحظه دیگه حضور داشتی .

یادته میگفتی باید عاشق همه چیز و همه کس باشم . شدم ! باور میکنی ؟ باور میکنی شدم همونی که تو میخواستی ؟ باور میکنی رفتم تو قالب همون مریمی که تو آرزوشو داشتی . کسی که همیشه میخنده . کسی که همه رو عاشقانه دوست داره . کسی که عصبانی نمیشه . کسی که فقط میبخشه . کسی که دیگه هیچ توقعی نداره . آه عزیزم تو بزرگی و من بزرگی و وسعت مهربونیتو با وجود اینکه دیگه نیستی هنوز حس میکنم .

دوستت دارم بیشتر از خودم . بیشتر از تمام هستی . دوستت دارم و قصه پرکشیدنت رو هیچوقت باور نمیکنم . نه باور نمیکنم . آه عزیزم خسته ام میشه فقط یه بار دیگه دستمو تو دستهای گرم و مردونت بگیری ؟ فقط یه بار دیگه خواهش میکنم . فقط یه بار دیگه . دستام رو به آسمون درازه دستمو یه بار دیگه بگیر .

سه شنبه پنجم آبان 1388 |

دوستت دارم !

محکم و استوار ایستادم و بی ترس از پس زدنت تو چشمهات چشم دوختم و میگم دوستت دارم و تو متحیر از این همه بی حیایی یه دختر ایرانی میپرسی : چرا؟

من میخندم و سعی می کنم توضیح بدم تو مستاصل و پریشون مدام در حال تک و تا هستی معلومه با خودت داری کلنجار میری . نمیدونی بگی قبوله یا نه ! معلومه موندی منو با احساس در طبق نهاده ام بپذیری یا دنبال عشقی بری که از تو فرار کنه و تو بازی محبوب دزد و پلیسی خودتو بازی کنی . تو دوست داری برای رسیدن به خواسته هات بجنگی و پس زده بشی . دوست داری ناز ببینی ناز بخری . اما من محکم روبروت ایستادم دارم سعی میکنم با دلایل منطقی به تو بفهمونم که تو رو از سر هوس و برای امروز و فردا نمیخوام بلکه برای همیشه و همیشه میخوام . من مدام با لبخند میخوام اعتماد به نفسم را نشون بدم و تو نگاهت رو از من میدزدی . تو سر برمیگردونی نگاهت  توی دو تا چشمهای دوست داشتنیت می لرزن . معلومه دودل شدی !

من مدام سعی میکنم حواس تو را متوجه خودم کنم . سعی میکنم بهت بفهمونم که به توجه و عشقت نیاز دارم اما تو از این همه تهور متعجب موندی . سریع قهوه داغ رو سر میکشی و نگاهت رو به ساعت میدوزی . انگار عجله داری و باید زودتر بری .

تو رفتی و من هنوز تو کافه تریا رو صندلی نشستم . من هنوز دارم فکر میکنم چه چیز اشتباهی گفتم که تو رنجیدی در حالیکه تو نرنجیدی تو ترسیدی . تو از دختری ترسیدی که پسرونه عشق طلب میکنه . تو از دختری ترسیدی که به کمک تو نیاز نداره . تو از چیزی ترسیدی که عادت نداری باهاش روبرو بشی . تو از خودت ترسیدی . از اینکه کم بیاری . از اینکه ندونی چطوری باید رفتار کنی . ترجیح میدی از روی الگوی پدرانت عمل کنی و دنبال دختری باشی که نازک و عشوه گر تو رو برونه و تو دنبال عشقش سرگردون شی .

خونه نمیری . سرگردون شدی . نمیتونی با خودت و احساست کنار بیای . تو پیاده رو راه میری بدون اینکه بدونی کجا میری . ماشینتو هنوز روبروی کافه جا گذاشتی . اما جرات برگشتن  نداری میترسی برگردی و من هنوز اونجا باشم . میدونم از من و احساسم ترسیدی . از این همه شفافیت دچار وحشت شدی .

ماههاست نتونستی با خودت کنار بیای . نه لت به عشق دیگه ای راه میده و نه میتونی منو فراموش کنی ! دیگه از من خبری نداری اما هنوز داری به دوست دارم گفتن من فکر میکنی . من هم زخم خورده از بیتوجهی تو سرم رو به چیزهای دیگه گرم میکنم . سرم گرم تهیه یه گزارش مهمه که تو زنگ میزنی . ضربان قلب من اوج میگیره . نگاهم خیره مونده به مونیتور موبایلمو جرات جواب دادن ندارم آخه من بعد از گذروندن دورانی سخت تازه تونستم کمی آرومتر بشم . باز زنگ میزنی  و باز و باز .... این زنگ زدنها دو روز ادامه داره . من دیگه با خودم کنار اومدم .

اینبار جواب میدم . تو هیجان زده حالمو میپرسی و خبر از کارهام و زندگیم میگیری . میپرسی چه خبرا ؟ من جوابهای کوتاه میدم و تو هنوز سعی میکنی منو وادار به حرف زدن کنی . میگی دلت برام تنگ شده .اما هنوز من دارم کوتاه جواب میدم . اینبار میگی دوستم داری و من با کمی تامل بهت میگم نه باور ندارم . غرور پسرونه من ترک خورده و نمیتونم با پذیرفتن تو خودم رو تحقیر کنم . 

تو سعی میکنی با لحنی آروم مجابم کنی . توضیح میدی درگیر بودی مریض بودی و کار داشتی و هزار و یک دلیل دیگه  اما من فقط سکوت میکنم .

تو هنوز هم زنگ میزنی اما نمیدونی من اهل ناز کردن نیستم وقتی گفتم نه یعنی نه . تلاشت بیفایده است . اعتماد تو دل من پژمرده و اعتماد به نفسم  اونچنان تحلیل رفته که دیگه باور نمیکنم کسی بتونه دوستم داشته باشه .

راستی چرا پدرم منو پسرونه بار آورد ؟ چرا بهم یاد داد محکم باشم و از گفتن حرفهام نترسم ؟ کاش کمی تعلل میکردم و صبوری . اینطوری قطعا خودت بهم ابراز علاقه میکردی . میدونم دوستم داری اما باورت ندارم .!!!

کاش زندگی عقبگرد میکرد و من و تو دوباره روبروی هم تو کافه مینشستیم و من اینبار تنها با منتظر میموندم که تو حرف بزنی . کاش ... .

دوشنبه بیستم مهر 1388 |

قول بده خودت باشی چون تو میتونی ... باور کن !

دیگه کار از کار گذشته . دیگه فردا از پس فردا نخواهد آمد .این ناامیدی نیست این واژه ها حقیقت تلخیه که هر روز تو گوشهات زنگ میزنه . در ظاهر  پر از امیدی برای فرداها و فرداهای بعد از اون اما آنچه در حقیقت در وجودت تار تنیده است سرد است و نامطلوب . پنجه مرگ راه نفس کشیدنت را بسته . نگاهت خسته است و لبهایت لبخند رو به فراموشی سپرده اما یه چیزی تو زندگی هست که با تمام تلخیش تو رو به خنده میندازه . همین طنز تلخ تو رو به زندگی متصل نگه داشته هر چند نازک و آسیب پذیره اما مهم اینه که هیچ کس یا هیچ چیز نمیتونه این طنز تلخ رو تغییر بده و خنده داری اونو از تو بگیره .

گاهی از ته دل میخندی .گاهی بی اختیار اشک میریزی و من تنها در آیینه تو رو تماشا میکنم . بعضی میگن تو قدر نشناسی میگن تو همه چی داری !

تو با خودت فکر میکنی در عین اینکه همه چی داری گویی که  هیچ  چیزی نداری . راستی چرا هرگز برای بدست آوردن اون چیزی که خودت میخواستی نجنگیدی . چرا همیشه عقب نشینی کردی. چی اینقدر تو زندگی ترسناکه که تو رو از جلو رفتن بازداشته . چی باعث شد که تبدیل شی به عروسکی دوست داشتنی اما غمگین .

یه دنیا آرزو داری اما جرات رفتن طرفشونو نداری . میخوای بری تا اوج آرزوها اما بال پروازتو با تیغ ترس چیدی . میگی نمیترسی .. در ظاهر قوی و شجاعی اما حتی جرات دوست داشتنو نداری چون از از دست دادن میترسی . راستی تا کجا تا کی ؟

یه بار با خودت روراست باش یه بار فقط یه بار اینجا روبروی من بشین و بگو تن به این زندگی نمیدی و از این به بعد برای رسیدن به خواسته هات میجنگی . خودت باش . سرتو بالا بگیر و مطمئن باش با خودت بودن دوست داشتنی تر میشی .وقتی لبخندت از عمق روح و قلب رو لب بشینه دوست داشتنی تر میشه . وقتی صدات دیگه از بغض و اندوه نلرزه قطعا شنیدنش لذت بخش تر میشه . عزیزم کمی با خودت روراست باش . یه بار محکم بشین روبروی ترسها و تکلیف دلتو با مشکلاتت معلوم کن .

میگی دلت تابع عقل و منطقته اما من بهت میگم تو عقل و منطقت هم تابع ترس هست چه برسه به دلت . محکم روبروی همه می ایستی و سینه جلوی مشکلات همه سپر میکنی شدی حامی دیگران در حالیکه تو حل مشکلات خودت واموندی . بذار بهت بگم شجاعتت رو به خودت ثابت کن نه به بقیه .

نذار دیگران با مظلومیتهاشون دلت رو بلرزونن . محکم و قوی بایست و بگو نه من اینطوری نمیخوام محکم بایست و بگو که تصمیمت چیه . از آرزوهات قصه نساز اونها رو عملی کن . نذار تصمیمات و مشکلات دیگران تو رو به زانو در بیاره و مجبورت کنه نظرتو عوض کنی باور کن خوشبختی تو مشتهای کوچیک خودته فقط کافی مشتتو باز کنی و بذاری کمی پر و بال بگیرن . بذار دلت محور زندگیت بشه نه ترست .

میدونم با اراده و قوی هستی . میدونم میتونی بهترین تصمیمها رو بگیری . من میدونم که تو میتونی . میتونی خودت باشی . خود خودت و مطمئن باش هیچکس دوست داشتنی تر از خود خود تو نیست . اینطوری دیگه کسی تصور نمیکنه تو میخوای نقش بازی کنی . دیگه کسی تصور نمیکنه تو دوسش نداری و ازت نمیرنجه . بذار همه خودشون بار زندگیشون رو به دوش بکشن . خودت باش و از زندگی لذت ببر . بخصوص حالا که میدونی روزهای زیادی در پیش نداری . بذار قبل از پر کشیدن طعم واقعی زندگی کردن رو چشیده باشی . خودتو واسه لذت بردن از روزهای کوتاه آینده آماده کن و از هیچ چیز و هیچ کس نترس .

میخوام بدونم بدتر از این میشه ؟ بدتر از روزها و شرایطی که داری باهاش دست و پنجه نرم میکنی ؟ میشه ؟ نه باور کن بدترینها فقط تو توهم تو هستن . تمام نگرانی ها رو بریز دور و استوارتر از همیشه رو پای خودت بایست و رو به سوی آرزوهات قدم بردار . من خوشبختی و موفقیت تو رو تضمین میکنم . دوباره نگاهم کن . توچشمهای من نگاه کن و قول بده که دیگه خودت باشی .

دوشنبه بیستم مهر 1388 |

چشم بگشا ...

چشم بگشا و بنگر که از این خانه فقط خاکستری از خاطرات سوخته بر جای مانده است . خوب بنگر در میان خاکسترها دخترکی چمباتمه زده سر به زیر انداخته است و می گرید . عروسکش در دست و دامنش خاک آلود صورتش را با پشت دست پاک می کند تا راه برای اشکهای بعدی باز شوند . در میان خاکسترها بسیارند خاکسترنشینهای ناپیدا و پیدا که نمی بینیشان اما صدای ناله شان گوشت را می آزارد .

نه جرات قدم برداشتن داری تا حالی از دخترک بپرسی نه توان پای پس کشیدن و رفتن پس به ناچار ایستاده بر راه و چشم دوخته ای بر صحنه ای سیاه و سفید از خاطرات تلخ و گزنده . صدای بوق ممتد تو را از وادی خاطره ها بیرون می کشد خانه ها در میان اکسترها نشسته است هنوز اما اثری از دخترک نیست . دست در جیب میبری دستمالی بیرون میکشی و قطرات اشک را از روی گونه هایت پاک می کنی . هنوز بعد از گذشت 20 سال خاکستر خاطرات از ذهن تو نیز پاک نشده اند . با خودت می اندیشی راستی عروسکت را روز آخر کجا جای گذاشته ای . قدم پیش می نهی و در میان خاکسترها می گردی عروسکی رنگ پریده و خاک آلود با چشمانی دکمه ای تو را می نگرد .

 

دوشنبه بیستم مهر 1388 |

غریب آشنا... !

میگن قراره بمونه از یه راه دور اومده . خیلی دور دورتر از تصور کودکانه من . از یه سفر تقریبا بی بازگشت برگشته و همه شاد و خوشحال دورش می چرخندو من حیران این همه شادی تنها تماشا می کنم .

با خودم میگم اگه من هم از یه راه دور میومدم اینقدر خوشحال میشدن . بعد که فکر می کنم میبینم به فرصت دور شدن نمیدن چه برسه به رفتن به راهی که ممکنه بازگشتی نداشته باشه . پدیرایی و مهمونی پشت مهمونی و من تنهای ه تماشاچی هستم که غریبانه این غریب آشنای تازه بازگشته رو تماشا می کنه . همیشه و همه جا صجبت از اونه . میگن وقتی میرفته اونقدر داغون و مریض بوده که کسی گمون نمیکرده اونو دوباره ببینه .

خوشحالم که برگشته فقط چون باعث شادمانی و خوشحالی دیگران شده . اما یه چیزی ناراحتم میکنه چیزی که انگار بقیه نمیبینن . تو چشمای مسافر تازه برگشته غم نشسته و حجم این غم اونقدر بزرگه که من همیشه نگاهش رو شناور تو دریای اشک میبینم . نمیدونم از دیدن دوباره فامیل اینقدر خوشحاله یا حدس من درسته . اما از اونجایی که من سلطان غم هستم و هرگز به رو نمیارم گمونم تشخیصم درست باشه . یه غم بزرگ گوشه دل مسفر تازه برگشته هنوز تازه است . امیدوارم این غم زودتر از بین بره . هرچند که ....

جمعه هفدهم مهر 1388 |

بازگشت... .

تو بازگشته ای اما ای کاش باز نمی گشتی  !

مرا در به در تنهاییها رها کردی و فرار را بر قرار ترجیح دادی . مشکلات را چون سپری در برابر خود گرفتی تا از تهاجم و پیکار عشق با دلت جلوگیری کنی . من عاشقانه مهر ورزیدم صبوری کردم . بی مهریهایت را بی جواب گذاشتم و تنها عشق ورزیدم . کلافگیهایت را به جان خریدم تا لحظه ای نگاه به چشمان زیبایت بدوزم . لبخندرا بر لبهایت بشکفانم و حس خوب شادی را با شادی تو در ته دلم احساس کنم . با من بودی و نبودی .

تنهایم گذاشتی بی هیچ خبر . تنهایم گذاشتی بی هیچ بهانه . تنهایم گذاشتی و رفتی بیخبر ماندم  تنها و پریشان . در خود شکستم و زخم دلم درد را بر کامم نشاند . نه اشکی فشاندم و نه آهی کشیدم . می خواستم درد خیانت و بیمهری تو چون داغی بر دلم نقش ببند و در خاطرم بماند که دیگر عشق نورزم و عاشق نشوم . نتوانستم دیواری در برابر عشق بکشم و دلم را در حائلی از دست مهر دیگران را بر خود گرفتن محفوظ نگهدارم . اما زخم همچنان بر جای خود باقی ماند هیچ دست نوازشگری مرهم بر این زخم کهنه نگذاشت .

حالا بعد از گذشت این همه مدت بعد از گذشت این همه روز و رنجی که بر من روا داشته ای برگشتی ؟ برگشتی تا چه بگویی ؟ دوستت دارمهایت را باور ندارم . من از تو می هراسم از تو و تنوع طلبی هایت از تو و بیخبر رفتن هایت .

دیگر مرا تاب دوباره سنجیدن تو نیست خواهش می کنم . بیصدا برگرد و برو . راهی را که آمده ای باز پیش گیر و برو . نه مرا تاب تحمل دیدن نگاه توست و نه تو را اعتباری از عشق باقیمانده است . پس بیصدا راه کج کن و برو تا رویم را برگردانده ام که نبینمت برو . ...

 

یکشنبه پنجم مهر 1388 |

پرکردن تنهایی ها ... .

برای پر کردن تنهاییهایش بطور مداوم در حال تکاپو بود . هزاران کار ریز و درشت برنامه ریزی می کرد و روز به روز بر مسیئولیتهایش می افزود . هربار برای فراموش کردن دل تنگیهایش خود را بیشتر از قبل زیر باری از مشکلات و دغدغه ها پنهان می کرد . کمکم شده بود تکیه گاه و اهرم اصلی برای تکیه کردن دیگران . که دیگران را خانواده دوستان همسایه ها همکاران و حتی غریبه ها تشکیل می دادند . گاهی هرچه فکر می کرد دلیلی برای نفس کشیدن جز بخاطر حل مشکلات دیگران نمی یافت . گاه سر بلند می کرد به اطراف نگاه می دوخت و تصمیم میگرفت فراغتی برای خود بتراشد و این اوقات را به خودش اختصاص دهد اما هر بار کسی بود که به همراهی و کمک او نیاز داشته باشد . شده بود سایه ای که عضیم است اما تو خالی و پریشان .

مایه آرامش بسی دیگرانی بود که خود را محق می دانستند و بارها نشتر بر دل زخم خورده تنهایش می کشیدند . بارها در اوج خستگی تصمیم گرفت خود را از زیر بار این فشارها بیرون بکشد اما آنچه نصیبش می شد تنهایی بیشتر و دلی پر از گریه خفه بود .

بغض همیشه گلویش را غلغلک می داد و اشک همواره مژگانش را آبیاری می کرد . اما لبخند چون ماسکی بیجان همواره روی لبهایش می درخشید . گاه دل به دریا میزد اما راه را نرفته برای انجام مسئولیتهایش باز می گشت . دلش غمگین شد و در تنهایی ها فرو رفت . چشمهایش تنها شبها به خود اجازه آواز گریه سردادن می داد تا دلی از دیدن اشکهایش نلرزد و کسی برایش دل نسوزاند هرچند شدیدا نیاز به داشتن همراهی دلسوز را احساس می کرد .

عاقبت روزی تصمیم خود را گرفت . راه را در پیش گفت با کوله باری سبک . جاده را در پیش گرفت بی آنکه برایش مهم باشد به کجا می رود و سرانجام این راه به کجا می انجامد . کنار جاده دره ای بود به وسعت تمام تنهایی هایش گوشی موبایل را که مداوما زنگ میخورد از کوله خارج کرد و با تمام توان آنرا به ته دره  پرتاب کرد گویی تمام خستگیهایش را به دور می اندازد لبخندی بر لب نشاند و کنار جاده ایستاد و برای اتوموبیلها دست تکان می داد تا کسی که مسیرش مناسب تر باشد انتخاب کرده تا مقصد موقت با او همراه شود . ....

سالهاست که ندیدمش . بعضی می گویند دیگردر قید حیات نیست . بعضی می گویند دختر فراریست و روی برگشت ندارد . عده ای هم می گویند خارج است . من اما مطمئنم او هر کجا هست آزاد است و اگر تنها هم باشد رها از اندوه تنهایی هاست . گاه می اندیشم من نیز چون او راه بی پایان جاده را در پیش گیرم بی توجه به خواسته ها و نیازها و بارهایی که بر دوشم سنگینی می کند . نمی دانم چه شد که شدم نسخه ای برابر نسرین . شاید من نیز چون نسرین سر به کوه و بیابان بگذارم .

راستی راه کوه و بیابان کجاست ؟

 

یکشنبه پنجم مهر 1388 |

آفرینش با خلق نگاه تو کامل شد و رحمت الهی با زبان گشودن تو تجلی پیدا کرد .حکمتش با حرکت گرفتن اندامهایت نلالو گرفت تا نگاهی پر از مهربانی بیفکنی و کلامی دلنشین بر زبان آری و با نوازشهای بی ریایت غم را از دل دیگران بزدایی .

 

تو کدامین نعمت الهی را با انجام این کارها سپاس گفته ای ؟ با نگاهت با لبخندت یا با نوازشهایت با کدامین بخشندگی بخشش الهی را زکات گفته ای؟

پنجشنبه دوم مهر 1388 |

سفر

یه روز سرد پاییزی بود و جنگل تاریک و محزون . صدای خش خش برگها زیر پا وحشتزا بود نه آرامشبخش . اونقدر جنگل ساکت بود که خوف تا عمق قلب آدمی رسوخ می کرد . با پرواز  تک پرنده ای صدا تو جنگل می پیچید . تنها تو یه جاره خاکی که معلوم نبود از تو دل جنگل کدوم مقصد رو نشونه گرفته قدم بر می داشت . مدتها بود آرزو داشت تنها تنهای تنها به یه سفر بره . یه جای دور یه جای خاص . جایی که تنهایی رو کاملا بتونه احساس کنه .اما حالا تو عمق تاریک و مه گرفته جنگل ترسی غریب سر تا پای وجودشو در بر گرفته بود . هم میترسید هم کنجکاوی درونیش اون رو از برگشت نهی می کرد .

تا پای کوه تا کنار یه امازاده رو تنها رفت و شبونه تنها برگشت . موقع برگشت آرامش عجیبی داشت دیگه نه از صدای جنگل ی ترسید نه از تاریکی .

تا شهر و دیار تو فکر آرامش و سکوت عجیب جنگل بود . حالا مدتهاست آرزو داره دوباره بی خبر و تنها بره تا عمق جنگل تا دل کوهپایه های سرسبز اما دغدغه های زندگی فرصت تنها بودن رو ازش گرفته بود هرچند که تو عمق قلبش هنوز احساس تنهایی می کرد .

پنجشنبه دوم مهر 1388 |

یه آسمون ستاره ... .

میخوام دیگه از تو ننویسم اما بعد با خودم میگم پس از چی بنویسم . اصلا برای چی می نویسم ؟

می نویسم تا آروم شم تا بی مهریهات یادم بره تا فراموش کنم چقدردوری و چقدر دورم از تو ! تا فراموش کنم که نداشتن تو شده کابوس بیداری و هر لحظه من . کابوسی که بیداری جز مرگ نداره . راستی مرگ کجاست ؟ مطمئنم داره یه جایی همین نزدیکیها سرک می کشه . منتظر یه نگاه یا یه لبخند تا به آغوشش بکشه . بدبختی لبخند حقیقی از لبهای بیرنگم پریده . همه همیشه مریمو در حال خندیدن و لبخند زدن می بینن اما کو اون لبخند حقیقی که به فرشته مرگ بفهمونه خوشبختی و حالا  وقت خداحافظیه .

کاش میشد با یه لبخند کمرنگ سر فرشته مرگ رو هم کلاه گذاشت . با من بازی می کنه گاهی تو تارو پود جسمم مهمونی میگیره و بعد ناگهانی تصمیم میگیره برنامه پروازو لغو کنه بذاره واسه یه فرصت دیگه ! آه!!!!

آه از صبر خدا ! آه از بی وفایی دنیا و آه از ناسازگاری روزگار .

من نه صدایی در گلو دارم که فریاد بزنم و نه دیگه اشکی دارم که با نم اون غبار تردید و تنهایی رئ از نگاهم بشورم . من منتظر پروازم و پروازم باز به تاخیر خورده . میگن دنیا دو روزه و زندگی عین برق و باد می گذره و میره ولی این زندگی برای من کند می گذره . به کندی لاکپشتی در گل فرو رفته .

اسم این نوشته یه آسمون ستاره بود نمی دونم ستاره هاش کجای نوشته هستن . شبهای دلم فعلا تاریکه تاریکه از ستاره خبری نیست . نه چشمکی و نه غمزه ای . فقط تاریکی و تاریکی .

راستی تو چطوری ؟ از دل تو چه خبر ؟ تو کجای این برهوتی و باکدوم غافله همراه شدی ؟ اگه تک ستاره ای دیدی بهش بگو به دل من هم سری بزنه که دلتنگ یه کورسو لبخند امیدم . یه کورسو لبخند امید .

کاش اسم این نوشته رو این گذاشته بودم !

چهارشنبه یکم مهر 1388 |

علائم و عوارض عشق !!!!!

یادمه اونوقتها که مطالعه رمان رو برای تمرین و یادگیری داستان نویسی شروع کرده بودم تو حداقل نصف اونها علائم عشق رو اینطور به تصویر کشیده بودن :

عرق سرد و لرزش دست . تپش شدید قلب و اضطراب و استرس پنهانی . انتظار و انتظار و انتظار و نگاهت که نگاهش بیوفته نفست حبس میشه و .....


هیچ جا از عوارض عشق چیزی نخوندم . کسی نگفت عشق مثل یه قفس طلایی دل رو به اسارت می کشه . کسی نگفت انتظار عاشق گاهی به اندازه یه عمر طول می کشه . هیچکس نگفت برای عاشق شدن هیچ بهانه ای لازم نیست . هیچکس نمی دونست که میشه بی دلیل عاشق بود عاشق کسی که شاید هیچوقت نفهمه دوستش داشتی و داری .

اما از همه اینها پیچیده تر اینه که ندونی عاشق شدی یا ... . نمی دونم بهش میگن هوس یا وابستگی یا هر چیز دیگه ای ... مهم اینه که علائمش با عشق می خونه گیج میشی نمی دونی میتونی بیخیال از کنار احساست بگذری یا باید بهش اهمیت بدی و از اون بدتر اینه که بلد نباشی احساساتت رو طوری بروز بدی که طرف مقابلت به وحشت نیوفته و ازت فرار نکنه .

از همه مهتر اینه که زبون طرفت رو بفهمی و پیامهاشو به وقت بگیری نه یه ماه بعد .خنده داره که یکی به صد شکل مختلف بهت بگه دوست داره و تو هنوز در حسرت این بسوزی که ای کاش اون هم دوستم داشت ... !

وای ..... خدای من .

فقط یه چیز خیلی مهمه که همه جا از قلم افتاده : دلی که عاشق نباشه اونقدر خالیه که خلائش رو فقط ناامیدی و تنهایی پر می کنه . مهم نیست که عاشقی یا فکر می کنی که عاشقی مهم اینه که بهونه ای برای نفس بعدی داشته باشی .

یه بهونه شیرین و تلخ و گس . یه بهونه ناتمام و غیرقابل پیش بینی . گاهی مزه اش تا آخر عمر زیر دندونت شیرینه و گاهی تلخیش تو رو تا مرز مرگ سوق میده .

هنوز نمی دونم عشق خوبه یا بد فقط از یه چیزی مطمئنم و اون هم اینه که چه عاشق باشی و چه نباشی باید ادامه بدی خوب همیشه تنهایی ادامه دادن سخته خیلی سخت . شاید هیچ برزخی عذاب آورتر از تنهایی نباشه ... !

دوشنبه سی ام شهریور 1388 |



دلتنگم و دلخسته ... از چی ؟ از امید ناامید شده ‘ از فریاد در گلو خفه شده ‘ از گریه بی صدا ‘ از توهم عاشقانه ها ‘ از .... دلتنگم برای تو که نمی شناسمت و منتظر دیدن نگاه آشنای تو ام . تویی که هم در قلبمی هم در ذهنمحضور داری اما نمی دانم در کجای دنیای حقیقی واقع شده ای و من تنها چگونه میتوانم تو رابیابم و دستم را بسوی دستهای تو دراز کنم . دوستت دارم ای آشنای غریب قلب تنهایم. ( نکته : این وبلاگ دست نوشتها و داستانکهای منست .با نظرهایتان مرا در نوشتن داستانهای زیباتر راهنمایی کنید . مریم علی نژاد . متشکرم .)
mary.tetis@yahoo.com

وبلاگ طنز قره قروت
وبلاگ علمي مديريت سازمانهاي غير دولتي
وبلاگ طنز دختر ترشيده ( آني )
سايت آواي آزاد (طنز و سرگرمي و ...)
وبلاگ جالب فرياد بي صدا
داروهاي گياهي و شفابخش
ملغمه اي از عشق و دلدادگي ( بي هويت )
دنياي عاشقانه ها ( داستان ، شعر و .... )
قبرستان متروك ( دست نوشته هاو داستانهايي زيبا )
چند قدم نزديكتر به خدا
داستانهاي زيبا و شنيدني
پاييز غم و تنهايي من ( سجاد )
سلطان تاريكي (حمزه )
عشق ( جيا )
كلبه مجنون ( فرامرز آرمان )
اسير خاك ( مسعود )
هفت شهر عشق (عليرضا )
دلنوشته های یه غریبه ( عماد)
داستانهای محمد رضا
طنز نوشته های یه پیر پسر
مادر.. معشوقع... همسر ( داستانهاي آنا)
باران
راز دل (شاهين)
نغمه عشق ( نوشته نادياي عزيز)
دلنوشته هاي زيباي فرزاد مهربان
وبنوشته هاي جالب شاپرك
اس ام اس هاي عاشقانه به كوشش پوياي عزيز
راز خاموش من و تو (نيلوي مهربون )
سايتي پر از ياد و يادبود شعراي عزيز ميهنمان
آرتا گلي
شهر فرنگ از همه رنگ (طنز)
قالب وبلاگ


Designed By ParsTheme