تبليغاتX
دلباخته تر از تو

دلم گرماي آفتاب را با لذت تمام مي بلعد اما بدنم زير حرارت سوزان آن تاب خود را از دست داده است . آفتابي كه بر سرم مي تابد مهم نيست آنچه مهم است قراري است كه براي من تنها انتظار را به ارمغان آورده است . زير درخت كاج مي ايستم شايد زير سايه كمرنگ آن نفسي تازه كنم . دلم ابري است و از اينكه آسمان ابري نيست خوشحالم .مطمئنم در آنصورت بغض فرو خورده ام مي تركيد و تو مرا گريان ملاقات مي كردي . باز هم دير كرده اي و اين علامت خوبي نيست . زماني بود كه قرارهايمان برايت مهم بود و همواره خود را سر وقت به من مي رساندي گاهي حتي آن قدر زودتر مي آمدي كه با ديدنم ابرو در هم مي كشيدي كه چرا دير كرده ام بعد به ساعتت اشاره مي كردي و از اينكه مي ديدي دير نكرده ام خنده ات مي گرفت و سري تكان مي دادي و خنده و شوخي هايمان شروع مي شد . با هم مي دويديم و سر به سر پروانه ها مي گذاشتيم به هر كس مي رسيديم سلام مي كرديم و احوالش را مي پرسيديم بي آنكه از غريبه بودنش احساس شرم به ما دست بدهد و حالا دست در دست هم بي صدا قدم مي زنيم و مشكلات زندگي را مي شماريم . تو از گراني كرايه خانه مي گويي و اينكه هنوز نتوانسته اي كاري پر در آمدتر پيدا كني . بعد مستاصل نگاهم مي كني و مي گويي اينطوري كه نمي شود زندگي مشترك را شروع كرد . خسته اي اين را از نگاهت مي خوانم خسته اي از كار دو شيفته و از نگرانيهاي مادر و پدرت ، از بهانه جوييهاي مادر و پدر من و از بيقراري هاي من . مي دانم كه مي داني برايم خيلي عزيزي . مي دانم كه مي داني من تمام زندگيم را به انتظار تو گذرانده ام و مي داني كه من از زندگي با تو تنها آغوش گرمت را مي خواهم تا پناه تنهاييهايم باشد  . تو مي داني كه انتظار بهترينها را ندارم چون براي من بهترين چيز آنست كه مي تواند ما را به هم برساند و بس . مي گويي تحمل رنج كشيدن مرا نداري مي گويي نمي خواهي آرزوي هايم بر دلم بماند در حاليكه تنها آرزوي من ديدن دوباره خنده بي بهانه و از ته دل توست. عزيزم اي كاش مي دانستي چقدر دوستت دارم . عزيزم بي تو زير اين آفتاب سوزان منتظرم و مطمئنم آنقدر سرت شلوغ است كه قرارمان را فراموش كرده اي . جواب پيامك را تازه داده اي نوشته اي نمي تواني با اين برنامه فشرده كاريت امروز سر قرار حاضر شوي و من تنها زير اين آفتاب سوزان تابستاني روي زمين مي نشينم و اشك مي ريزم نه از بچگي و نه از اينكه كنارم نيستي ، من از اين اندوهگينم كه حسي دروني به من مي گويد به زودي تو را از دست خواهم داد . ديگر براي ديدنم مشتاق و بي قرار نيستي و اين شروع يك پايان است آن هم پاياني تلخ بر عشق خالصانه ما . با رفتنت چگونه كنار بيايم . آفتاب زندگي من لطفا تنهايم نگذار فقط تنهايم نگذار .

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت توسط مريم |

اي كاش كمي بيشتر فكر مي كردم . اي كاش كمي بيشتر به خودم فرصت مي دادم ، فرصتي كه براي تصميم­گيري بايد صرف مي كردم و نكردم . شكستم و عامل اين شكست خودم بودم كه چشم بر تمام احساساتم و اشك تو بستم . فراموش كردم كه به صداي قلبم گوش بسپارم . هنوز نجواي قلبم تكرار اسم توست . اسمي كه هنوز برايم قداست دارد ، قداستي هميشگي . دلم تو را مي خواهد و تو را ديگر نمي يابد . كنارم هستي و از من دوري ، مرا مي بيني و نگاهم نمي كني . دلت را شكستم و تو را از خود راندم ، غرور تو را از من ربود .

 دستم را روي دستت مي گذارم و تو متحير به چشمم ، چشم مي دوزي گويي اشتباهي رخ داده است . عزيزم اين منم ، همان عاشق و دلداده قديمي . اشك مي ريزم و تو با لبخندي مي پرسي مشكلي دارم يا كمكي از دست تو بر مي آيد ! عزيزم درمان دلتنگي من فقط بودن دوباره در قلب توست لطفا با من بمان و مرا از خود نران . مي گويي قصد رفتن داري . مي گويي برايت فرصت تحصيلي و مهاجرت پيش آمده . زيباي من بي تو چه كنم . من با صدايي لرزان زمان هجرتت را مي پرسم ، مانند يك اعدامي كه در انتظار اجراي حكم است مستاصل وآشفته ام ولي تو آرامتر از هر زمان ديگر به چشمانم چشم مي دوزي و مي گويي من تا دو ماه ديگر پرواز داري .

پرواز داري تا كجا ؟ بي من كجا مي روي ؟

دوستت دارم و تو خود اين را خوب مي داني شايد تنبيهي كه براي بي مهريم در نظر گرفته اي دوري و هجران از توست . مانده ام چه كنم و درمانده ام كه چطور تو را راضي به بخشودنم كنم . هنوز دستت در دستم است نمي توانم آن را رها كنم گويي با رها كردن دست گرمت در دره اي عميق سقوط خواهم كرد و تو بعد از دقيقه هاي طولاني ، عاقبت همچون گذشته دستم را مي فشاري و با انگشتت دستم را نوازش مي كني . بعض راه گلويم را بسته است . سرم را بر مي گردانم تا در چشمان زلالت نگاه كنم لبخندت بعضم را مي شكند و تو سرم را در آغوش مي گيري تا ميان بازوان پر مهر تو آرام بگيرم . من هرگز از تو عذر خواهي نكردم و تو هرگز اجازه ندادي اين غرور تلخ بشكند اما باور كن غرور در قلب من شكسته است . من عاشق لبخندي شدم كه مرا با خود تا اوج آسمانها پرواز مي دهد .

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت توسط مريم |

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت توسط مريم |

دنیا ، دنیاست و صلابت و شکوهش برای هر کس منحصر به فرد . گاه تنها دردت ، خستگی از روزمرگی است و گاه اشکت ناشی از افسردگی و تنهایی است و گاه سوزش قلبت از بی عدالتی است ، بی پناهی و آشفتگی . گاه دردمند لقمه نانی هستی بدون تحمل رنج تحقیر یا داشتن عذاب وجدان . حسرت قلبیت تنها داشتن شبی آرام در بالینی گرم و مطمئن با شکمی سیر است و گاهی چشمانت ، چشم انتظار دیدن روی عزیزی دور افتاده است یا شاید در غربت و تنهایی حسرتت برگشت دوباره به موطن است و بس . گاه حسرت نوازش مهر مادری داری و گاه تنها آروزیت داشتن خانواده ، حتی برای یک روز است . می گویند انسان بی درد روی زمین وجود ندارد ، نمی دانم حتما هر کس در دل کوچکش اندوه یا آرزویی را با خود به دنبال می کشد و چشم انتظار روزی است که آروزیش جامعه حقیقت بپوشد . آروزیی که کوچک یا بزرگ فرق ندارد از نظر صاحبش دور از دسترس است .

آشنای من مدتهاست که برایم ناشناس شده ای گویی فاصله ما آنچنان سر به فلک کشیده که گذشته همراهی و با هم بودن فراموشمان شده . غریبه من چشم انتظار سلامی دوباره ام . سلامی که بوی مهربانی و گذشتش مشامم را نوازش دهد و روحم را آرامش دهد . غریبه من ، دلم گواهی می دهد که می آیی آن هم زمانی که اصلا انتظار دیدن دوباره ات را ندارم ، اما گاهی آنقدر امید در قلبم تکه تکه می شود که تهی می شوم از هر نور امید و اشتیاقی . سکوت زندگیم را در بر می گیرد و با دلی شکسته اشک می ریزم . فراموش می کنم که آنچنان هم تنها نیستم . فراموش می کنم که فرداها هستند ، چنان چشم بر هم می گذارم که گویی با زندگی برای همیشه خداحافظی کرده ام . دلباختگی از یادم نرفته اما حس مهم بودن را از دست داده ام . دلم تنگ شده برای ضریح ملکوتی امام رضا ، دلم خسته است و می خواهد اشک خون بریزد . افق زندگیم آنقدر به تنگ آمده که سرخی اش گواه پایان زود رسی برای من شده و من هنوز به دریای متلاطم چشم دوخته ام تا فرشته امید با لبخندی سر برسد ، افق را بشکافد و آفتاب زندگی را دوباره به سحر بازگرداند . دیگر شروع صبحی جدید برای من دیر شده ، آنقدر احساس رخوت و کهولت را در سینه ام نزدیک حس می کنم که گاه گمان می برم این آخرین نفس است که از سینه ام بر می آید و من هنوز در حسرت دیدار روی چو ماه تو خواب ندارم . من همان لاله ام که زیر سنگ لحد با چشمی نیمه باز انتظار رسیدن تو را می کشد . دیر کردی عزیزم ، شاید دیگر بهتر است پای پس بکشی . شاید بهتر است که دیگر بسویم گامی بر نداری . چشمانم دیگر تو را نخواهند شناخت . غریبه من روزهای آشنایی سالهاست که به پایان رسیده است و تو هنوز سر مست همان روزها در باغچه خیال بازیگوشی می کنی . بازیگوش من دیگر به دنبال راه خروج نگرد که تو با میانبر زدنهایت سالهاست که از آن فاصله گرفته ای و راه بازگشتی باقی نمانده است .

دنیا ، دنیاست مملو از امید و تنهایی ، شکست و پیروزی ، عشق و نفرت ، ستایش و کفر ، شکران و .... دنیا دنیاست و این تنها چیزی است که برای روزهای من باقی مانده است . دنیایی پر از دیروز و فردا که پل نازک امروز آنها را سر پا نگهداشته است  .

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت توسط مريم |

سلام گلم .

چطوری ؟ سرت رو بالا بگیر عزیزم . چشماتو ببینم . باز که گریه کردی ! دیگه چی شده دخترکم ؟ باز هم دعوا کردی ؟ چی شده ؟ تو رو خدا گریه نکن دل مامان طاقت دیدن اشک رو تو چشمای تو نداره . نکنه مریض شدی ؟ جاییت درد می کنه ؟

به چشماش زل زدم . همچنان اشک میریزه و بی هیچ حرفی نگام می کنه . انگار انتظار داره من از نگاهش حرف دلش رو بخونم . نمی دونم چی دیگه باید بگم یا چیکار باید بکنم . بغلش می کنم و بدن کوچولوی گرمش رو تو آغوش می فشرم و برای لحظه ای احساس می کنم چقدر دلم می خواد الان تو بغل مادرم بودم . اما حیف که فاصله ما بیشتر از یه آغوشه .

پرنده کوچیکم تو آغوشم می لرزه و فقط ساکت اشک میریزه . آروم از بغلم جداش می کنم و گونه اش رو نوازش می کنم و با سر انگشت اشکاش رو پاک می کنم . اینبار چونه اش می لرزه و با بغض میگه مامان می خوای بری سفر ؟

من لبخندی می زنم و با تعجب جواب می دم : نه عزیزم چی شد که فکر کردی مامان می خواد بره سفر ؟ دخترکم آروم نگاهش رو از من می دزده و بعد خیلی آروم می گه : بابا صبح داشت با اون خانمه صحبت می کرد .اون موقع گفت زری داره میره . خونه من دیگه فقط جای توست و بس .

متحیر نگاش می کنم و بعد با لبخند برای آروم کردنش می گم عزیزم مامان هر جا بره با قندکش می ره تو رو که جا نمی ذارم . نگران نباش گلم . دخترم دوباره تو آغوشم جا خوش می کنه و من در این فکرم که آیا می توانم واقعا هر جا میرم اون رو هم با خودم ببرم . قلبم به درد میاد . یکسالی میشه که سعید تغییر کرده . دیگه براش همدم و همراه نیستم . تنها می خوره تنها می خوابه و تنها به گردش می ره و تلاش من برای فهمیدن ایراد کارم هم به جایی نرسیده . فقط میگه تو خوبی ولی من با تو خوشبخت نیستم . ای کاش می گفت چرا با من خوشبخت نیست .

خسته ام . خسته اما بیشتر از هر وقت دیگه ای در خودم انرژی رو احساس می کنم . باید هر جا میرم دخترکم رو با خودم ببرم پس بهتره قوی باشم و شکست ناپذیر . گریه دخترم تموم شده و جنگ من شروع . جنگی برای بودن با تنها یادگار جوانی و دلخوشی آینده ام . دختر زیبای من شیرین .

خدایا کمکم کن . کمکم کن که تنم زیر بار این تنهایی و اندوه دووم بیاره . خدایا دلم تنگه برای روزهایی که من و سعید ما بودیم . روزهایی که سعید هنوز ......

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت توسط مريم |

گفتم و شنیدم . خندیدم و گریستم برای آنچه نباید می گفتم و آنچه نباید می شنیدم . من بر آشفتم . چشمانم پژمرد و قلبم شکست برای آنچه که نهایتا نباید شروع می کردم .
گفتم آمده ام تا نشانی از خود بر جای بگذارم اما بی نشانتر از آن که بودم رفتم و زمانی خود را یافتم که گام در باتلاق تنهایی گذاشته بودم . باتلاقی به وسعت تمام زندگی خسته کننده امروزی و تنم بر آشفت از کهولت گل و لای .
گفتی آمده بودی تا زندگی را رنگی تازه ببخشی اما تمام تیرگی امروزم از آمیختن با توست که رنگی بدتر از دورنگی نیست . چشمانم بر آشفت تا دیگر سیاهی را نبیند و تو تنها روی برگرداندی و به راه خود رفتی انگار نه انگار که دستان تو تنها عصای دستان تکیده ام بود و بس .
به این همه دیوانگی خندیدم و بی توجه به آنچه در اطرافم بود چرخیدم و چرخیدم . می خواستم سبک شوم می خواستم بی خیال شوم فارغ از آنچه بر سر تنهاییهام آمده است . وقتی ثابت بر جای خود ایستادم هنوز همانجایی بودم که تو دستم را رها کرده بودی و من از به یاد آوردن آنچه بر ما و خیالات شیرینمان گذشته بود گریستم و گریستم .
من آشفته و گمگشته ام در دنیایی که نه راهنمایی به خود دیده است و نه یار و همدم بی ریایی . حالا به کدامین سو بروم . حالا روی به کدامین قبله کنم و سر بر کدامین بالین آسایش بیاسایم .

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت توسط مريم |

لبخند خدا

 

لوئیز ردن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانگ هاوس ، صاحب مغازه با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت: "آقا، شما را به خدا، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم."

جان گفت نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: "ببین خانم چه می خواهد ، خرید این خانم با من."

خواروبارفروش با اکراه گفت: "لازم نیست، خودم می دهم. لیست خریدت کو؟"

لوئیز گفت:" اینجاست."

" لیست ات را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش ، هر چه خواستی ببر."

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. خواروبارفروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.

در این وقت، خواروبارفروش باتعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: " ای خدای عزیزم، تو از نیاز من باخبری، خودت آن را برآورده کن."

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.

لوئیز خداحافظی کرد و رفت.

مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت: " تا آخرین پنی اش می ارزید."

فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است...

 

                                                     منبع: لبخند خدا

                                                           نویسنده: زهره زاهدی

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت توسط مريم |

شب برای من یعنی چشمان تو .چشمانی مملو از نور و تقدس و سکوتی دل انگیز با تپش بی امان قلب در سینه ای که آتشکده مهر توست . نگاه در چشمانی می دوزم که زیبا هستند و آرام بخش و لبخند بر لبانم می نشیند . تا سپیده در اوج تب و تاب مهر تو می خندم و شوق زده برایت حرف می زنم و تو فقط نگاه می کنی . من به سکوت تو عادت کرده ام . سکوتی که برای من مملو از زیباترین ملودی هاست .

میان ما سکوت به ثانیه نیز نمی رسد آنقدر گفتنی دارم که تمام سکوت تو را جبران کند و تو با محبت موهایم را نوازش می کنی و با لبخندهای شیرینت قلبم را به لرزه می اندازی. سردم می شود همیشه نیمه شب من سردم می شود و تو با مهربانی دستان گرمت را دور من سپر می کنی تا سرمای شبانگاهی خلوتمان را به هم نزد و من شادمان تر و هیجان زده تر از قبل فقط چشم می دوزم به دریای نگاه مهربان تو و غرق می شوم در آغوش پر مهرت . آنقدر در کنارت احساس آرامش می کنم که متوجه نمی شوم کی خواب چشمانم را از دیدن روی زیبای تو محروم می کند .

با زدن سپیده گرمای حیات مرا هراسان بیدار می کند و من آشفته و سراسیمه به هرسو می نگرم تا دوباره بتوانم تو را پیدا کنم و با یاد آوری این حقیقت که تا شب از دیدنت محرومم غم در قلبم خانه می کند .

بر می خیزم باید خود را برای روزی دیگر آماده کنم .

روز برایم هر چند خالی از حضور توست اما با یاد آوری قرار شبانگاهمان دلم در سینه به لرزه در می آید و شوق حرکت را در من زنده نگه می دارد . شاید همین هیجان عاشقانه است که پرواز پرندگان را برایم به رقصی با شکوه تبدیل می کند و صدای آزار دهنده شهر را برایم زمزمه زنده بودن کرده است . با دیدن درختان سرمست می شوم و با دیدن حوض آبی و فواره های رقصان آن چشمان تودوباره پیش چشمانم پیدا می شود و من با اضطراب به آسمان چشم می دوزم . هنوز تا شب راه بسیاری باقی است .

بعد از ظهرها برایم پر هیجان است و من همیشه پر عجله هستم چون می خواهم شب را با آرامش این شروع کنم که روزم مملو از لحظات سازنده بوده است باید به تمام کارها و امور محول شده به خودم رسیدگی کنم .

شب است و من با هیجان دوباره کنار پنجره روشن اتاقم می نشینم تا اولین لبخند تو را در آسمان نظاره گر باشم . برایت دست تکان می دهم و تو باز هم به صورتم لبخند می زنی و دست پر مهرت را روی موهایم می کشی . دوستت دارم . این تویی که شبهایم را روشن و رویایی کرده ای . شبهایی که در آن هیچ یک از الزامات و باید ها و نباید ها روزانه حاکم نیستند . شبهایی که در آن می توانم همان مریمی باشم که خودم آرزو دارم . دوست دارم تمام زندگیم اینچنین بود کاش دیگران هم می دانستند . کاش ....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت توسط مريم |

شب رفت و سپیده دمید , فقط برای دیدن لبخند دوباره تو !

 تویی که طنین صدایت را هر روزه در چهچهه بلبل ها می توان شنید و نگاهت را در طلوع هر روزه خورشید می توان نگریست . نجوای عاشقانه ات را هر شب از گوش نسیم رهگذر می توان شنید که با سوز و گذازی بی رقیب برایم می نوازی و می خوانی . من به عشق دیدن دوباره روی زیبای تو هر روز با طلوع خورشید به افق چشم می دوزم شاید رنگ نگاهت را دوباره در چشمان خورشید بنگرم و دستان گرمت را بر گونه خیس از اشکم حس کنم . دلم برای نوازشهای مهربانانه ات تنگ می شود بخصوص اگر هوا گرفته شود و نسیم شبانگاهی به بالینم سر نزد .

مهربانم من به هر سو برای دیدنت سر کشیدم و برای گرفتن دستهایت  , دستانم را تا اوج آسمان دراز کردم اما چه کنم که سوی چشمانم کم هستند و دستانم به اندازه کافی بلند نیستند تا به پنجره آشیانه ات برسند . می دانم تو نیز همچون من شب و روز در سوز و گدازی . می دانم تو نیز مرا فراموش نکرده و نخواهی کرد . فرشته زیباروی من که کمان ابرویت آشیان نگاهم بود و لبهای خندانت محرم بوسه های عاشقانه ام ,  من کوچکم آنقدر کوچک که در زندگی حل شدم و رودخانه فنا شدن مرا همراه با خود برد . اما تو پر کشیدی تا اوج تا ملکوت . تا خانه خورشید تا خانه خدا ! و من در حسرت دیدن دوباره روی تو و گرفتن دوباره دستان گرم و مهربانت چه بیهوده تکاپو کردم . چه بیهوده جنگیدم , چه بیهوده ...! همیشه گمان می بردم که تو را گم کرده ام و در جستجوی تو به هر سویی سرک می کشیدم , غافل از آنکه اویی که گمشده تو نسیتی ! این منم که در تلاطم من بودن و غرور گم شده ام . این منم که در دریای نخوت مغروق شده ام و کالبد پوسیده ام خوراک ماهی های تنهایی شده است .

ای کاش دوباره بر می گشتی .ای کاش دوباره به زمین پر می کشیدی و همدم تنهای خود را از ورای من بودنها , از میان غرور و خود ستایی بیرون می کشیدی .

عزیزم من تشنه محبت بی ریای توام . تشنه گفتنیهای شیرینی که زمانی در گوشم نصیحت می نمودند . من خسته ام خسته . خسته تر از آنی که بتوانم خود راه رسیدن به تو را به تنهایی بپیمایم , بیا و مرا دریاب . ای کاش فردا سحر از میان تنگ بلوری پنجره ام چشمانم فقط تو را ببینند و ای کاش ....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت توسط مريم |

شعر از : شل سیلور استاین
 
 
آرزوهایی که حرام شدند
 
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
 
برگرفته از سایت خوب مارشال مدرن
کاوه عزیز
خلوتگاه من
 
نیمه آشکار من

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت توسط مريم |

دلتنگم و دلخسته ... از چی ؟ از امید ناامید شده ‘ از فریاد در گلو خفه شده ‘ از گریه بی صدا ‘ از توهم عاشقانه ها ‘ از .... دلتنگم برای تو که نمی شناسمت و منتظر دیدن نگاه آشنای تو ام . تویی که هم در قلبمی هم در ذهنمحضور داری اما نمی دانم در کجای دنیای حقیقی واقع شده ای و من تنها چگونه میتوانم تو رابیابم و دستم را بسوی دستهای تو دراز کنم . دوستت دارم ای آشنای غریب قلب تنهایم. ( نکته : این وبلاگ دست نوشتها و داستانکهای منست .با نظرهایتان مرا در نوشتن داستانهای زیباتر راهنمایی کنید . متشکرم .)

Home
Email
Night Skin