|
محکم و استوار ایستادم و بی ترس از پس زدنت تو چشمهات چشم دوختم و میگم دوستت دارم و تو متحیر از این همه بی حیایی یه دختر ایرانی میپرسی : چرا؟
من میخندم و سعی می کنم توضیح بدم تو مستاصل و پریشون مدام در حال تک و تا هستی معلومه با خودت داری کلنجار میری . نمیدونی بگی قبوله یا نه ! معلومه موندی منو با احساس در طبق نهاده ام بپذیری یا دنبال عشقی بری که از تو فرار کنه و تو بازی محبوب دزد و پلیسی خودتو بازی کنی . تو دوست داری برای رسیدن به خواسته هات بجنگی و پس زده بشی . دوست داری ناز ببینی ناز بخری . اما من محکم روبروت ایستادم دارم سعی میکنم با دلایل منطقی به تو بفهمونم که تو رو از سر هوس و برای امروز و فردا نمیخوام بلکه برای همیشه و همیشه میخوام . من مدام با لبخند میخوام اعتماد به نفسم را نشون بدم و تو نگاهت رو از من میدزدی . تو سر برمیگردونی نگاهت توی دو تا چشمهای دوست داشتنیت می لرزن . معلومه دودل شدی !
من مدام سعی میکنم حواس تو را متوجه خودم کنم . سعی میکنم بهت بفهمونم که به توجه و عشقت نیاز دارم اما تو از این همه تهور متعجب موندی . سریع قهوه داغ رو سر میکشی و نگاهت رو به ساعت میدوزی . انگار عجله داری و باید زودتر بری .
تو رفتی و من هنوز تو کافه تریا رو صندلی نشستم . من هنوز دارم فکر میکنم چه چیز اشتباهی گفتم که تو رنجیدی در حالیکه تو نرنجیدی تو ترسیدی . تو از دختری ترسیدی که پسرونه عشق طلب میکنه . تو از دختری ترسیدی که به کمک تو نیاز نداره . تو از چیزی ترسیدی که عادت نداری باهاش روبرو بشی . تو از خودت ترسیدی . از اینکه کم بیاری . از اینکه ندونی چطوری باید رفتار کنی . ترجیح میدی از روی الگوی پدرانت عمل کنی و دنبال دختری باشی که نازک و عشوه گر تو رو برونه و تو دنبال عشقش سرگردون شی .
خونه نمیری . سرگردون شدی . نمیتونی با خودت و احساست کنار بیای . تو پیاده رو راه میری بدون اینکه بدونی کجا میری . ماشینتو هنوز روبروی کافه جا گذاشتی . اما جرات برگشتن نداری میترسی برگردی و من هنوز اونجا باشم . میدونم از من و احساسم ترسیدی . از این همه شفافیت دچار وحشت شدی .
ماههاست نتونستی با خودت کنار بیای . نه لت به عشق دیگه ای راه میده و نه میتونی منو فراموش کنی ! دیگه از من خبری نداری اما هنوز داری به دوست دارم گفتن من فکر میکنی . من هم زخم خورده از بیتوجهی تو سرم رو به چیزهای دیگه گرم میکنم . سرم گرم تهیه یه گزارش مهمه که تو زنگ میزنی . ضربان قلب من اوج میگیره . نگاهم خیره مونده به مونیتور موبایلمو جرات جواب دادن ندارم آخه من بعد از گذروندن دورانی سخت تازه تونستم کمی آرومتر بشم . باز زنگ میزنی و باز و باز .... این زنگ زدنها دو روز ادامه داره . من دیگه با خودم کنار اومدم .
اینبار جواب میدم . تو هیجان زده حالمو میپرسی و خبر از کارهام و زندگیم میگیری . میپرسی چه خبرا ؟ من جوابهای کوتاه میدم و تو هنوز سعی میکنی منو وادار به حرف زدن کنی . میگی دلت برام تنگ شده .اما هنوز من دارم کوتاه جواب میدم . اینبار میگی دوستم داری و من با کمی تامل بهت میگم نه باور ندارم . غرور پسرونه من ترک خورده و نمیتونم با پذیرفتن تو خودم رو تحقیر کنم .
تو سعی میکنی با لحنی آروم مجابم کنی . توضیح میدی درگیر بودی مریض بودی و کار داشتی و هزار و یک دلیل دیگه اما من فقط سکوت میکنم .
تو هنوز هم زنگ میزنی اما نمیدونی من اهل ناز کردن نیستم وقتی گفتم نه یعنی نه . تلاشت بیفایده است . اعتماد تو دل من پژمرده و اعتماد به نفسم اونچنان تحلیل رفته که دیگه باور نمیکنم کسی بتونه دوستم داشته باشه .
راستی چرا پدرم منو پسرونه بار آورد ؟ چرا بهم یاد داد محکم باشم و از گفتن حرفهام نترسم ؟ کاش کمی تعلل میکردم و صبوری . اینطوری قطعا خودت بهم ابراز علاقه میکردی . میدونم دوستم داری اما باورت ندارم .!!!
کاش زندگی عقبگرد میکرد و من و تو دوباره روبروی هم تو کافه مینشستیم و من اینبار تنها با منتظر میموندم که تو حرف بزنی . کاش ... . |