|
گفتم و شنیدم . خندیدم و گریستم برای آنچه نباید می گفتم و آنچه نباید می شنیدم . من بر آشفتم . چشمانم پژمرد و قلبم شکست برای آنچه که نهایتا نباید شروع می کردم . گفتم آمده ام تا نشانی از خود بر جای بگذارم اما بی نشانتر از آن که بودم رفتم و زمانی خود را یافتم که گام در باتلاق تنهایی گذاشته بودم . باتلاقی به وسعت تمام زندگی خسته کننده امروزی و تنم بر آشفت از کهولت گل و لای . گفتی آمده بودی تا زندگی را رنگی تازه ببخشی اما تمام تیرگی امروزم از آمیختن با توست که رنگی بدتر از دورنگی نیست . چشمانم بر آشفت تا دیگر سیاهی را نبیند و تو تنها روی برگرداندی و به راه خود رفتی انگار نه انگار که دستان تو تنها عصای دستان تکیده ام بود و بس . به این همه دیوانگی خندیدم و بی توجه به آنچه در اطرافم بود چرخیدم و چرخیدم . می خواستم سبک شوم می خواستم بی خیال شوم فارغ از آنچه بر سر تنهاییهام آمده است . وقتی ثابت بر جای خود ایستادم هنوز همانجایی بودم که تو دستم را رها کرده بودی و من از به یاد آوردن آنچه بر ما و خیالات شیرینمان گذشته بود گریستم و گریستم . من آشفته و گمگشته ام در دنیایی که نه راهنمایی به خود دیده است و نه یار و همدم بی ریایی . حالا به کدامین سو بروم . حالا روی به کدامین قبله کنم و سر بر کدامین بالین آسایش بیاسایم .
|